تبليغاتX
به سادگی شعر
اشتهاي سيب
 

گاه از نگاهت نور صد فانوس آويزان

گاهي نبيني! تيرگي افسوس آويزان

يك روز از چشمان تو لبخند مي ريزد

يك وقت از چشمانت اقيانوس آويزان

من مانده ام در انتظار نوشدارويت

از دست تو تاخير كيكاووس آويزان

يكرنگ بودن خصلت خوبي است اما حيف

از قامت حرفت پر طاووس آويزان


ايمان نياوردي به وحدانيت اين عشق

از اعتقادت شرك دقيانوس آويزان

|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389  |
 

دقيق تر كه به خود زل زدم لجن ديدم

چه حكمتي است در اين منظري كه من ديدم

چقدر مثل خودم بود آن سر تنها

كه در محاصره ي حلقه ي  رسن ديدم


به دست خويش كه در متن خاك مي رقصيد

نگاه كردم وهي بي ثمر شدن ديدم

به هفت آب زمين غسل داده ام خود را

ولي كثافت اين خاك بر بدن ديدم


وبعد يك قدم آنسو تر از حيات زمين

تن لجن شده ي خويش بي كفن ديدم

كمي به فكر شب آخر زمين باشيد

مباد آنكه ببينيد آنچه من ديدم

|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در یکشنبه نهم آبان 1389  |
 سفره لر
تقديم به پدران زحمتكش دهاتم


اين سفره بي رونق اگر پر شدني نيست

با لقمه ي منت زده دم خور شدني نيست


نان آور اين خانه دو دستش پر پينه است

اين نان به دست آمده آجر شدني نيست


هر رهگذري بر سر اين سفره نشسته است

رد كردن مهماني يك لر شدني نيست


در كوره ده ما همگي اهل مرامند

همزيستي نان خور  و نان بر شدني نيست


درخلوت ودر جلوتش او اهل حلال است

بر قامت لر رخت تظاهر شدني نيست


با خون دل آورد سر سفره ي خود نان

اين نان به خون خفته كه آجر شدني نيست!



|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389  |
 اعياد شعبانيه مبارك

اين همه شايعه شوم چه حقي دارند

بي سبب شك به دل آمدنت مي بارند

با تو از دغدغه فاصله ها مي گذرم

دست در دست همين عشق اگر بگذارند


حرف هايي كه چو ديماه زمستان سردند

زخم بر گرده ي آرامش ما مي كارند

ما همينيم چه باك از همه ي همهمه ها

حال در باره ي ما هرچه كه مي پندارند

ديگري درد مرا عشق نداند حرفي!

چشمهاي تو چرا در صدد انكارند

راه برگشت نداريم بيا تا برويم

مردم پشت سر از ديدن ما بيزارند



بي سبب آمدنت را به شك آلوده كنند

اين همه شايعه شوم چه حقي دارند

|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در یکشنبه سوم مرداد 1389  |
 
گفتم كه دلم فقط شما را دارد

گفتي كه دروغ از سخنت مي بارد

در پاسخ بد گماني ات بايد گفت

كافر همه را به كيش خود پندارد



اول زبهشت ومستي وخم گفتم

بعد از ستم خوردن گندم گفتم

وقتي كه از آسمان فرو افتادم

از خاطر دردمند مردم گفتم

|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در شنبه دهم بهمن 1388  |
 
آمد سروقت هفده وسي فاطي

باخنده ايي ازقدر شناسي فاطي

پرمي شوم از سپاس تا مي آيد

 ازمدرسه با مانتوي ياسي فاطي

#


آمد كه كند زعشق مستم فاطي

از عشق كند زنيست هستم فاطي

برزانوي خود بزرگ كردم او را

شايد بشود عصاي دستم فاطي


|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 
ماه پيشاني نمي خندي چرا؟

دربه روي عشق مي بندي چرا؟

باوجود آنكه جانم جان توست

مرگ مان را آرزومندي چرا/

اهل همراهي نبودي آمدي

باز من راازخودم كندي چرا؟

گفته اي ازروستاي شعرهام

قصدداري بار بربندي چرا؟

آخرش هرگز نفهميدم چه ايي

گاه تلخي گاه چون قندي چرا ؟

قبل رفتن پرسشي دارم بگو

ماه پيشاني نمي خندي چرا؟



|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 
تو از دردي كه افتادست بر جانم چه مي داني

دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني

تمام سعي تو كتمان راز ي بود در حالي

كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني

چگونه گل كند عشق وبهار وباور وشادي

در اين چشمان بي باور در اين دلهاي سيماني

چه نقشي آفريدم از نگاهت در غزلهايم

بر اين نقاشي زيبا حسادت مي كند ماني



فقط يك لحظه آري با نگاهي اتفاق افتاد

چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني

|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 اهدنا الصراط المستقيم
يك طرف رهايي وجنون يك طرف سعادتي اليم

عشق اي هميشه جاودان اهدنا الصراط مستقيم

باتوام كه در درون من با نگاه هاي سرد خود

در تب نهاني خودت كرده اي دل مرا سهيم

لحظه لحظه در درون من ذره ذره  مي شود دلم

زير بار چشم هاي تو چشم هاي ساكت وعقيم

تا سراغ شعر مي روم مست وهول مي شود دلم

چون دوباره زنده ميشوند خاطرات خسته قديم

تا در ازدحام عابران ناگهان سريع گم شدي

شعر هم شريك من نشد زير باراين غم عظيم

راست مي روم تونيستي چپ كه مي روم تو نيستي

عشق اي هميشه جاودان اهدنا صراط مستقيم


|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 
من در غم زندگي اسيرم اي عشق

هيهات سراغ از تو بگيرم اي عشق

دست از سر اين اسير بردار و برو

بگذار به درد خود بميرم اي عشق

|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 تقديم به بانوي دوعالم
وقتي كه ترا ترا ترا سيلي زد

انگار به ما به ما به ما سيلي زد

بر گونه تو كه بوسه مي زد احمد

نامرد چرا چرا چرا سيلي زد؟

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در شنبه دوم آذر 1387  |
 نقطه سر سطر
سلام نقطه سر سطر.
زندگي خوب است

اگر چه با دل پر خون اگر چه در بن بست

همين كه دل به نگاه تو داده م كافيست
تمام وسوسه زنده ماندنم اين است

من وتو از نفس گرم عشق مي گفتيم
كه عشق با سبدي نان به جمعمان پيوست

نگاه هاي تو رفتند ومن غريب شدم
وبند بند دلم زير بار درد گسست

دوباره دست به دامان عشق خواهم شد
چرا كه در قفس عقل مي روم از دست

تمام(نقطه سر سطر)

.........(نقطه چين ) يعني
كه بغض راه گلوي مرا به سختي بست

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 
يك روز رضا زما رضا خواهد شد
اين سبز غريب آشنا خواهد شد
او ضامن آهو شده انشا ءالله
در روز جزا ضامن ما خواهد شد

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 
تلنگري كه مي زد چشمت
آوار مي شدم
بر جهاني كه آواره ات بود
هنوز هم همان گونه ايي اگر
قراري بگذار تا ببينمت
شايد شعري برويد
از واژه هايي  كه منتظر الهام نگاه تواند
تا آيه آيه غزل شوند
در ديوان رنگ رو رفته شاعري عاشق
كه هنوز در ابتداي چشمانت پرسه مي زنند

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در سه شنبه سی ام مهر 1387  |
 
گفتم كه غزل خوان سكوتم بشوي
يا پرتوي از ذكر قنوتم بشوي

گيلان نشدي براي من با اين حال

ممنونم اگر كوير لوتم بشوي

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  |
 
اگر چه شكستي دل دردمندم
ولي من دوباره ترا مي پسندم

نخي از نگاه تو با خويش برم
كه شايد دلم را به پايت ببندم

كمي مانده يا نه بگو تا بدانم
كه اين چشمها تا كجا مي برندم

تو از خانه كوچكم پا بريدي
ولي من دل از خاطراتت نكندم

مگر مي شود با حضور تو اي عشق
به بوي نفس گير نان دل ببندم
 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |
 
در نگاهم
سكوتي مه آلود
كه چهره ات را گم مي كند
گل كرده است


 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در سه شنبه نهم مهر 1387  |
 
اگر چه بي تو مانند كويرم
ودر پاييز شعر خود اسيرم
توگفتي سبز بايد بود با عشق
به روي چشم من هم مي پذيرم

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در سه شنبه نهم مهر 1387  |
 
چهار انگشت نان
زير بالشم بگذار
برمي خيزم از رويا هام
وصبح مي شوم
با طلوع تو
مادر

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در دوشنبه هشتم مهر 1387  |
 
گفتم بروم جواب دادي آري
هرچند كه تلخ است ولي حق داري

شاعر فقط از غصه وغم مي گويد
وشعر همين است غمي تكراري

 
|+| نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در دوشنبه هشتم مهر 1387  |
 
 
بالا