باخنده ايي ازقدر شناسي فاطي
پرمي شوم از سپاس تا مي آيد
ازمدرسه با مانتوي ياسي فاطي
#آمد كه كند زعشق مستم فاطي
از عشق كند زنيست هستم فاطي
برزانوي خود بزرگ كردم او را
شايد بشود عصاي دستم فاطي
|
آمد سروقت هفده وسي فاطي باخنده ايي ازقدر شناسي فاطي پرمي شوم از سپاس تا مي آيد ازمدرسه با مانتوي ياسي فاطي #آمد كه كند زعشق مستم فاطي از عشق كند زنيست هستم فاطي برزانوي خود بزرگ كردم او را شايد بشود عصاي دستم فاطي + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت
15:10 |
ماه پيشاني نمي خندي چرا؟ دربه روي عشق مي بندي چرا؟ باوجود آنكه جانم جان توست مرگ مان را آرزومندي چرا/ اهل همراهي نبودي آمدي باز من راازخودم كندي چرا؟ گفته اي ازروستاي شعرهام قصدداري بار بربندي چرا؟ آخرش هرگز نفهميدم چه ايي گاه تلخي گاه چون قندي چرا ؟ قبل رفتن پرسشي دارم بگو ماه پيشاني نمي خندي چرا؟ + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت
18:58 |
تو از دردي كه افتادست بر جانم چه مي داني دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني تمام سعي تو كتمان راز ي بود در حالي كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني چگونه گل كند عشق وبهار وباور وشادي در اين چشمان بي باور در اين دلهاي سيماني چه نقشي آفريدم از نگاهت در غزلهايم بر اين نقاشي زيبا حسادت مي كند ماني فقط يك لحظه آري با نگاهي اتفاق افتاد چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت
16:29 |
يك طرف رهايي وجنون يك طرف سعادتي اليم عشق اي هميشه جاودان اهدنا الصراط مستقيم باتوام كه در درون من با نگاه هاي سرد خود در تب نهاني خودت كرده اي دل مرا سهيم لحظه لحظه در درون من ذره ذره مي شود دلم زير بار چشم هاي تو چشم هاي ساكت وعقيم تا سراغ شعر مي روم مست وهول مي شود دلم چون دوباره زنده ميشوند خاطرات خسته قديم تا در ازدحام عابران ناگهان سريع گم شدي شعر هم شريك من نشد زير باراين غم عظيم راست مي روم تونيستي چپ كه مي روم تو نيستي عشق اي هميشه جاودان اهدنا صراط مستقيم + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت
11:36 |
من در غم زندگي اسيرم اي عشق هيهات سراغ از تو بگيرم اي عشق دست از سر اين اسير بردار و برو بگذار به درد خود بميرم اي عشق + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت
18:3 |
وقتي كه ترا ترا ترا سيلي زد انگار به ما به ما به ما سيلي زد بر گونه تو كه بوسه مي زد احمد نامرد چرا چرا چرا سيلي زد؟ + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت
18:57 |
سلام نقطه سر سطر. زندگي خوب است اگر چه با دل پر خون اگر چه در بن بست همين كه دل به نگاه تو داده م كافيست تمام وسوسه زنده ماندنم اين است من وتو از نفس گرم عشق مي گفتيم كه عشق با سبدي نان به جمعمان پيوست نگاه هاي تو رفتند ومن غريب شدم وبند بند دلم زير بار درد گسست دوباره دست به دامان عشق خواهم شد چرا كه در قفس عقل مي روم از دست تمام(نقطه سر سطر) .........(نقطه چين ) يعني كه بغض راه گلوي مرا به سختي بست + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت
10:15 |
يك روز رضا زما رضا خواهد شد اين سبز غريب آشنا خواهد شد او ضامن آهو شده انشا ءالله در روز جزا ضامن ما خواهد شد + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت
18:41 |
تلنگري كه مي زد چشمت آوار مي شدم بر جهاني كه آواره ات بود هنوز هم همان گونه ايي اگر قراري بگذار تا ببينمت شايد شعري برويد از واژه هايي كه منتظر الهام نگاه تواند تا آيه آيه غزل شوند در ديوان رنگ رو رفته شاعري عاشق كه هنوز در ابتداي چشمانت پرسه مي زنند + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت
17:43 |
گفتم كه غزل خوان سكوتم بشوي يا پرتوي از ذكر قنوتم بشوي گيلان نشدي براي من با اين حال ممنونم اگر كوير لوتم بشوي + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت
15:45 |
اگر چه شكستي دل دردمندم ولي من دوباره ترا مي پسندم نخي از نگاه تو با خويش برم كه شايد دلم را به پايت ببندم كمي مانده يا نه بگو تا بدانم كه اين چشمها تا كجا مي برندم تو از خانه كوچكم پا بريدي ولي من دل از خاطراتت نكندم مگر مي شود با حضور تو اي عشق به بوي نفس گير نان دل ببندم + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
17:35 |
در نگاهم سكوتي مه آلود كه چهره ات را گم مي كند گل كرده است + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت
18:55 |
اگر چه بي تو مانند كويرم ودر پاييز شعر خود اسيرم توگفتي سبز بايد بود با عشق به روي چشم من هم مي پذيرم + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت
18:32 |
چهار انگشت نان زير بالشم بگذار برمي خيزم از رويا هام وصبح مي شوم با طلوع تو مادر + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت
16:17 |
گفتم بروم جواب دادي آري هرچند كه تلخ است ولي حق داري شاعر فقط از غصه وغم مي گويد وشعر همين است غمي تكراري + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت
15:29 |
دوباره جمعه ومن خواب سيب مي بينم دوباره خواب نگاهي نجيب مي بينم گل وپرنده وغيره ز عاشقان تواند نه يك نه دو كه هزاران رقيب مي بينم نگاه ودست تو كج گشته نه زبانم لال منم كه در تب عشقت اريب مي بينم خوشا حوالي توعشق وعشق مي بيني بدا حوالي من دست وجيب مي بينم چه اتفاق خوشي بعد شش شب شش روز دوباره خواب نگاهي نجيب مي بينم + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت
16:10 |
پيشانيت خورشيد ذوب شودطلوع صبح است و چشمانت راچه بگويم آرامتر بتاب مبادا + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت
15:59 |
باسلام سرانجام پس از شنيدن طعنه هاي فراوان ازبرخي دوستان كه چرا همه وبلاگ دارند وتو نداري ؟تصميم گرفتم برخي از اشعارم را اين وبلاگ درج كنم تااگر قابل دانستيد بخوانيد ونظر بدهيد مهرشاد شيخ محمدي وقتي از حنجره كوچه صدايم كردي كفشي از در به دري نيز به پايم كردي من سرم گرم خودم بود كه با حيله عشق آمدي بي سبب از خويش جدايم كردي سخن از همدلي وهم سفري بود كه باز در پس وسوسه ايي گنگ رهايم كردي به جز از خويش بريدن به جز از دل تنگي عشق اي عشق بگو تا چه برايم كردي " مي روي مسئله اي نيست ولي حيف نبود پشت يك كوچه بن بست رهايم كردي ازسروده هاي سال 75 رباعي يك وقت لطيف هستي وگاهي سنگ يك وقت پرازفريب گاهي يكرنگ اين بازي تو اگرچه زيباست ولي يا رومي روم باش يا زنگي زنگ + نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت
15:4 |
+ نوشته شده توسط مهرشادشيخ محمدي در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت
13:28 |
|
|